روزهای دکتر تمام وقت

حرف هایی از جنس دیوانگی

روزهای دکتر تمام وقت

حرف هایی از جنس دیوانگی

روزهای دکتر تمام وقت

یک عدد پزشک جوان...در تلاش برای ادم خوب بودن و دکتر خوبی بودن...تمام وقت چون تنها کاری که توی زندگیم کردم پزشک بودن بود...بافتنی میکنم...اشپزی میکنم...یه زمانی ساز میزدم ناشیانه...
این وبلاگ همیشه زندگی حقیقی نیست...گاهی مجازی گاهی خیالی...پس "من" نوشته ها همیشه این خانم دکتر تمام وقت نیست.
حالا این دکتر زیرزمینی کنار دندون موشیش خوشبختترینه

بایگانی

۸۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

۱۹خرداد
میگم من عاشق مردای قد بلند چاق بورم که صدتا انگشتر گنده تو دستشون باشه میگه خودتو سلیقت... با هیچ معیار زیبایی شناسی نمیخونه ولی با معیار زشت شناسی میخونه از سری حرفای بی شوهری
زیرزمینی
۱۸خرداد
گفت:نکن ابرومو میبری گفتم چرا خلاف شرعه یا خلاف قانون؟ گفت تو مگه چند سالته که بری زن دوم یه مرد زن و بچه دار بشی گفتم مگه چند سالش بود مادرم که رفتی سراغ یکی دیگه؟ واسه تو بد نبود؟ ما ابرو نداشتیم؟ گفت من اشتباه کردم تو نکن گفتم منم دختر توام گفت تلافی میکنی؟ گفتم تلافی؟ نه مگه نگفتین خدایی که گفته نماز بخون گفته مردا هم چارتا زن بگیرن تو حکمتش دخالت نکن گفت اون فرق میکرد گفتم چه فرقی؟ گفت اون یه دختر دهاتی بود میخواستم کمکش کنم به راه بد نره درس نخونده بود کلفتی میکرد گفتم جدی؟ پس دل مامان من چی؟ پس دل من چی؟ یه دل داشتی به صد نفر میگفتی دوست دارم؟ پولو میدادی مادرم کمکش کنه براش شوهر پیدا میکردی... باید زن تو میشد؟ باید ثواب میکردی؟ باید راهی میشد بری بهشت؟ از دل من و مادرم گذشتی میری بهشت؟ نابودمون کردی میری بهشت؟ اره حتما میری اونجا هم صدتا حوری نشستن که پاداش کار خیرتو بدن... هرروز یکیشونو از باکرگی خلاص کن گفت زبونتو ببر دختر... چجوری تربیتت کردم که انقدر وقیح شدی؟ گفتم:تربیت؟ خونه بودی که بخوای تربیت کنی؟ اره وقیح منم که راه تورو ادامه میدم گفت چرا اون؟ تازه به زندگیش سر و سامان داده خودشو زنش کلی زحمت کشیدن تا رسیدن اینجا... بچه کوچیک دارن... زنش دوستت بود... چی کم داری؟ هرچی بخوای برات میخرم کلی ادمای خوب جلوی پاتن... دکتری خوشگلی پولداری چی میخوان بقیه... مگه پسر دوستم چش بود؟ گفتم هیچی فقط لنگه خودت بود... نمیخواستم یه زن دیگهبیاد زندگی منو خراب کنه... چرا من زندگی یکی دیگه رو خراب نکنم.؟گفت دوسم داره... دیدی که چجوری زن وبچشو میپرسته؟ ولی خب منم میخواد... خیلیم خوب... فکر میکردم واقعا خونوادشو دوس داره فکر کردم استثناست ولی نبود.. نمیدونستم همتون لنگه همید... فکر میکردم واقعا براش مثل خواهرشم که گاهی سربه سرم میذاره نمیدونستم دلش گیر شده؟ شما دلتون همه جا گیر میکنه بابا؟ گفت چی میخوای که رفتی دنبال اون؟ نه پول داره نه کار نه تحصیلات گفتم هیچی بابا من یه زندگی برای خودم میخوام یه خونه برای خودم. گذاشتی؟ دلم مادر شدن میخواد... دلم علی رو میخواست... ده سال پیش... گذاشتی؟ دلم پوسید بابا... گفتی مردا همه لنگه توان... گفتی چپ بری راست بیای دخترت نیستم... خدای تو گفته بود بهم محبت نکنی... خدای تو گفته بود دختر یعنی باکرگی... خدای تو مردو ادم ساخته بود و زن رو حیوون... هیچی نخواستم بابامن فقط به حرف تو و خدای تو گوش کردم... شدم حیوون پی نوشت:این فقط یه داستانه بازمینه هایی از واقعیت برای اینکه خودمو جای زن هایی قرار بدم که همسر دوم میشن برا سرنوشت خودشون وبچه هاشون... واسه زدن حرفایی به مردهایی که با دین خدا حق خودشون میدونن چند بار ازدواج کنن... واسه درک کردن این زنها... برای قضاوت نکردنشون
زیرزمینی
۱۸خرداد
گفت:نکن ابرومو میبری گفتم چرا خلاف شرعه یا خلاف قانون؟ گفت تو مگه چند سالته که بری زن دوم یه مرد زن و بچه دار بشی گفتم مگه چند سالش بود مادرم که رفتی سراغ یکی دیگه؟ واسه تو بد نبود؟ ما ابرو نداشتیم؟ گفت من اشتباه کردم تو نکن گفتم منم دختر توام گفت تلافی میکنی؟ گفتم تلافی؟ نه مگه نگفتین خدایی که گفته نماز بخون گفته مردا هم چارتا زن بگیرن تو حکمتش دخالت نکن گفت اون فرق میکرد گفتم چه فرقی؟ گفت اون یه دختر دهاتی بود میخواستم کمکش کنم به راه بد نره درس نخونده بود کلفتی میکرد گفتم جدی؟ پس دل مامان من چی؟ پس دل من چی؟ یه دل داشتی به صد نفر میگفتی دوست دارم؟ پولو میدادی مادرم کمکش کنه براش شوهر پیدا میکردی... باید زن تو میشد؟ باید ثواب میکردی؟ باید راهی میشد بری بهشت؟ از دل من و مادرم گذشتی میری بهشت؟ نابودمون کردی میری بهشت؟ اره حتما میری اونجا هم صدتا حوری نشستن که پاداش کار خیرتو بدن... هرروز یکیشونو از باکرگی خلاص کن گفت زبونتو ببر دختر... چجوری تربیتت کردم که انقدر وقیح شدی؟ گفتم:تربیت؟ خونه بودی که بخوای تربیت کنی؟ اره وقیح منم که راه تورو ادامه میدم گفت چرا اون؟ تازه به زندگیش سر و سامان داده خودشو زنش کلی زحمت کشیدن تا رسیدن اینجا... بچه کوچیک دارن... زنش دوستت بود... چی کم داری؟ هرچی بخوای برات میخرم کلی ادمای خوب جلوی پاتن... دکتری خوشگلی پولداری چی میخوان بقیه... مگه پسر دوستم چش بود؟ گفتم هیچی فقط لنگه خودت بود... نمیخواستم یه زن دیگهبیاد زندگی منو خراب کنه... چرا من زندگی یکی دیگه رو خراب نکنم.؟گفت دوسم داره... دیدی که چجوری زن وبچشو میپرسته؟ ولی خب منم میخواد... خیلیم خوب... فکر میکردم واقعا خونوادشو دوس داره فکر کردم استثناست ولی نبود.. نمیدونستم همتون لنگه همید... فکر میکردم واقعا براش مثل خواهرشم که گاهی سربه سرم میذاره نمیدونستم دلش گیر شده؟ شما دلتون همه جا گیر میکنه بابا؟ گفت چی میخوای که رفتی دنبال اون؟ نه پول داره نه کار نه تحصیلات گفتم هیچی بابا من یه زندگی برای خودم میخوام یه خونه برای خودم. گذاشتی؟ دلم مادر شدن میخواد... دلم علی رو میخواست... ده سال پیش... گذاشتی؟ دلم پوسید بابا... گفتی مردا همه لنگه توان... گفتی چپ بری راست بیای دخترت نیستم... خدای تو گفته بود بهم محبت نکنی... خدای تو گفته بود دختر یعنی باکرگی... خدای تو مردو ادم ساخته بود و زن رو حیوون... هیچی نخواستم بابامن فقط به حرف تو و خدای تو گوش کردم... شدم حیوون پی نوشت:این فقط یه داستانه بازمینه هایی از واقعیت برای اینکه خودمو جای زن هایی قرار بدم که همسر دوم میشن برا سرنوشت خودشون وبچه هاشون... واسه زدن حرفایی به مردهایی که با دین خدا حق خودشون میدونن چند بار ازدواج کنن... واسه درک کردن این زنها... برای قضاوت نکردنشون
زیرزمینی
۱۵خرداد
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
زیرزمینی
۱۵خرداد
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
زیرزمینی
۱۴خرداد
نمیدونم چقدر داستان شبو میشناسید... داستان شب یه کانال تلگرامیه که هرشب راس ساعت 11شب یه داستان کوتاه میخونه... راه انداز این مجموعه پسری یه سال بزرگتر از من هست به اسم محمد امین... تولدش 364روز قبل از منه... یعنی 11خرداد68...این یعنی یه سوپرایز... نوشته هایی که خودش مینویسه درمورد دختر نداشتش به نام یوناست... دختری که وجود نداره ولی عاشقشه... برای تولد امسالش یه سوپرایز واقعی برای شنونده هاش داشت... داستان خودش... داستان 4سالگیش توی چهارسالگیش پدری تریاکی و حاجی!!! معتمد محل و از این چیزا... پدری بد بد بد... بدبرای بچه ها و خونوادش... مادری دلسوز...ت.جا..وز...ت..جا..وز به پسری 4ساله...خیلی قدرت میخواد که ادم همچین اتفاقی رو با یه ملت به اشتراک بذاره... ملتی که اول ازهمه تورو قضاوت میکنن... خیلی قدرت میخواد که توی این شرایط به زندگی ادامه بدی... با وجود همچین حادثه وحشتناکی به زندگی ادامه بدی... بعد یه از خدا بی خبری این حقو داشته باشه تورو از دانشگاه اخراج کنه و هیچوقت حق تحصیل بهت نده و توهیچ کاری از دستت بر نیاد... خیلی قدرت میخواد جلو کسی وایسی حرف بزنی که توی روزای سختت هیچ کاری برات نکرده ولی بعدها خودش به سختی زندگیت اضافه کرده باشه... خیلی قدرت میخواد بازم ادامه بدی بازم لبخند بزنی...... خودمومیگم... وقتی تمام داستان های زندگیشو شنیدم... قضاوتش کردم... چهرشو قضاوت کردم... دسته بندیش کردم... گفتم چرا مقاومت نکرد چرا گذاشت تکرار بشه... بدم اومد از خودم... حق قضاوت ندارم... من 4ساله نبودم... من تا این حد نترسیدم... من تا این حد تحقیر نشدم... تا این حد نشکستم.... من محمد امین نبودم... ولی اون درک میکنه چرا من از جاهای تاریک و خلوت میترسم... چرا از مردها میترسم... چرا وقتی کسی توی خیابون حرفی بهم میزنه اینجوری واکنش میدم پس سعی میکنم قضاوت نکنم کسی رو محمدامین... مردعزیزکشورم.... با تمام قدرت ادامه بده... همچنان لبخند بزن... امیدوارم ادمها مثل من پشیمون بشن از قضاوت کردنت... امیدوارم تو ومادرت محکم باسلامت روح ادامه بدید به زندگی
زیرزمینی
۱۴خرداد
نمیدونم چقدر داستان شبو میشناسید... داستان شب یه کانال تلگرامیه که هرشب راس ساعت 11شب یه داستان کوتاه میخونه... راه انداز این مجموعه پسری یه سال بزرگتر از من هست به اسم محمد امین... تولدش 364روز قبل از منه... یعنی 11خرداد68...این یعنی یه سوپرایز... نوشته هایی که خودش مینویسه درمورد دختر نداشتش به نام یوناست... دختری که وجود نداره ولی عاشقشه... برای تولد امسالش یه سوپرایز واقعی برای شنونده هاش داشت... داستان خودش... داستان 4سالگیش توی چهارسالگیش پدری تریاکی و حاجی!!! معتمد محل و از این چیزا... پدری بد بد بد... بدبرای بچه ها و خونوادش... مادری دلسوز...ت.جا..وز...ت..جا..وز به پسری 4ساله...خیلی قدرت میخواد که ادم همچین اتفاقی رو با یه ملت به اشتراک بذاره... ملتی که اول ازهمه تورو قضاوت میکنن... خیلی قدرت میخواد که توی این شرایط به زندگی ادامه بدی... با وجود همچین حادثه وحشتناکی به زندگی ادامه بدی... بعد یه از خدا بی خبری این حقو داشته باشه تورو از دانشگاه اخراج کنه و هیچوقت حق تحصیل بهت نده و توهیچ کاری از دستت بر نیاد... خیلی قدرت میخواد جلو کسی وایسی حرف بزنی که توی روزای سختت هیچ کاری برات نکرده ولی بعدها خودش به سختی زندگیت اضافه کرده باشه... خیلی قدرت میخواد بازم ادامه بدی بازم لبخند بزنی...... خودمومیگم... وقتی تمام داستان های زندگیشو شنیدم... قضاوتش کردم... چهرشو قضاوت کردم... دسته بندیش کردم... گفتم چرا مقاومت نکرد چرا گذاشت تکرار بشه... بدم اومد از خودم... حق قضاوت ندارم... من 4ساله نبودم... من تا این حد نترسیدم... من تا این حد تحقیر نشدم... تا این حد نشکستم.... من محمد امین نبودم... ولی اون درک میکنه چرا من از جاهای تاریک و خلوت میترسم... چرا از مردها میترسم... چرا وقتی کسی توی خیابون حرفی بهم میزنه اینجوری واکنش میدم پس سعی میکنم قضاوت نکنم کسی رو محمدامین... مردعزیزکشورم.... با تمام قدرت ادامه بده... همچنان لبخند بزن... امیدوارم ادمها مثل من پشیمون بشن از قضاوت کردنت... امیدوارم تو ومادرت محکم باسلامت روح ادامه بدید به زندگی
زیرزمینی
۱۴خرداد
به خوشبختیه ادما حسادت میکنم... دیدن ادمای خوشحال اذیتم میکنه... از ادمای خوشحال و خوشبخت دوری میکنم.... میدونم خیلی حس مزخرفیه میدونم درست نیست میدونم نباید اینجوری باشم... اسیبی به کسی نمیرسونم فقط خودم تودلم حس بدی پیدامیکنم خدایا شکرت
زیرزمینی
۱۴خرداد
به خوشبختیه ادما حسادت میکنم... دیدن ادمای خوشحال اذیتم میکنه... از ادمای خوشحال و خوشبخت دوری میکنم.... میدونم خیلی حس مزخرفیه میدونم درست نیست میدونم نباید اینجوری باشم... اسیبی به کسی نمیرسونم فقط خودم تودلم حس بدی پیدامیکنم خدایا شکرت
زیرزمینی
۰۹خرداد
فردا 27ساله میشم پیش پیش تولدم مبارک
زیرزمینی