امروز که همش خونه بودم خیلی زیاد دلم برای مامان بابا و داداش تنگ شد(همه خونه هستیم ولی خب تنگ شد دیگه)
اینکه دعوا کنیم غر بزنیم باهم نسازیم از دست هم حرص بخوریم هم جزیی از یه خونواده بودنه...شاید خیلی وقتا همو ازار بدیم ولی خیلی بیشتر وقتا که شامل همه وقتا میشه همدیگه رو دوس داریم
رابطه خونی چیز عجیبیه...
پی نوشت:دیشب با منشی بابا و شوهرش حرف میزدیم...گفتم قدر همدیگه رو خیلی زیاد بدونید ما ادما اکثر وقتا قدر همو نمیدونیم و این کاملا جز خصلت های انسانیه...فقط مشکل اینجاس که رابطه خونی شما با والدین و فرزندانتون گسستنی نیست ولی ادم فکر میکنه همسرشو بذاره کنار...کاش میشد یه جوری ادم با همسرشم رابطش خونی میشد
این فکرا از بحثای اخیر خواهر وشوهرش میاد
پی نوشت 2:داشتم ماجرای رمانتیک و عاشقانه خودمو برای یکی از دوستان تعریف میکردم...چقدر لوس و بیمزه بود به نظرم...داشتم ماجرای عاشقانه یکی از وب ها رو میخوندم چقدر لوس و بیمزه بود به نظرم...بودن یا نبودن مسیله این است؟پای سن وسطه یا هرمونا؟یا واقعا این چیزا لوس و بیمزه است؟